چرایی عاشقی نکردن

وای روزهاست که از یاد برده ام عاشقی کنم اصلا عاشقی چیست؟! مگر دل ما را نیز کسی می خرد همه از یاد برده اند خودمان هم از یاد برده ایم .یک روز نشستم با خود حساب و کتاب کردم دیدم دلی که خریداری ندارد اصلا برای چه عاشقی کند.

غصه ام گرفت چراغ های قلبم را خاموش کردم دریچه اش را بستم گفتم : خداحافظ قلب وامانده اگر معشوقه ما را دیدی سلامش برسان و بگو او تو را از نان خوردن انداخت!

شکایت نامه

شکایت نامه من سفید است!

کلاف نامه

نمی دانم دیگراز این عشق چه می میخواهم کلافه ام کلافه گاه عاشقانه وار حق را او می دهم و گاه با تمام وجود واز ته دل ازاو متنفر می شوم .

دلم با تمام وجود او را درک می کند و به خود می گوید بگذار زندگیش را بکند اما بعد دوباره همان دل بی در پیکر می گوید پس تو چی تو کجای این ماجرا هستی تکلیف 8 سال عاشق ماندنت چه می شود....

و این جاست که بغض گلویم را می ترکاندو بعد تبدیل کینه شده و بعد sms کوتاه برای مهشوق و سپس بحث و جدالی بی سرانجام .

و ای کاش که بتوان حرف دل را به معشوق گفت و معشوق دل پر خود سر تو خالی نکند .....

اما او معشوق است و .............  

عاشق نامه

امشب غم داشتی یه غم غریب یه غمی که آدم وقتی به صورتت نگاه می کرد همه چِیزو تا آخرش می خوند دوست داشتم جلوت گریه کنم ولی می دونی به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت هیچ وقت اشکامو نبینی می دونی حس می کنم دیگه نباید غرورم رو جلوت بشکنم

امشب چشمات یه چیزی رو می خواست بهم بگه یه حرفی یه حرفی که گفتنش برات خیلی سخت بود بهم گفتی نمی خوای خوشی دیدارمون خراب بشه بعدش نگاهم به دسته گل افتاد یه دسته با چند شاخه رز و چند شاحه گل مریم می دونی تو اون موقع تمام حسم میگفت خودشه که برات گل خریده  همون رقیبم همونی که هر موقع بهش فکر می کنم بدم میاد از این که حس می کنم یه زمانی  باهاش بودی کنارش بودی یا شایدم دوستش داشتی کاش که این فکرو نمی کردم...........................................امید